شهر همه چیز می طلبد ، از جمله گوسفند زنده با قصاب . این تبلیغی بود که بر در ودیوار شهر ظاهرمی شد و امضاء آن هم یک شماره تلفن همراه بود .

 

                   گوسفند زنده با قصاب

 

سرزمین خود فراموشی

جایگاه زندگی در خواب خرگوشی است

با هزاران موج – پیدا و نهان – هر دم  همآغوشی است

داغ رود گفته ها جاری

                      ولی همسنگ خاموشی است .

          * * * *

اسب عصیان با سوارش – هر دو نا آرام

تاب هم بی تاب

شوق ماندن در محبت نیست

نای گفتن از حکایت نیست

شهر رنجوری ، کمانی قامتی دلگیر و دلسرد است

ابر در اینجا نه باران زا :

که افسوسش ره آورد است

          * * * *

می شود او در تو هی تکرار

می شوم من تیر و دی تکرار

داستانهای مکرر – روم و ری تکرار

این همه تکرار – آخر تا به کی تکرار ؟

           * * * *

رنگ ها رنگ جوانی نیست

نقش ها پیداست ، اما هر چه می کوشی ، چه می بینی ؟

چشمه جوشان اینجا از ملال آباد می جوشد

جز سرابی نیست این هرزآب

           * * * *

خویش را با یاد می پوشی

 می خروشد در دلت فریاد :

کو – کجا پر تا کنم پرواز

چیست این ویرانه کژتاب

خود به خود گوئی :

شهر یعنی حسرت یک جرعه مهتاب

در دلت خواند

مرغکی بی بال و پر آواز

شهر

    یعنی گوسفند زنده با قصاب