چهار رباعی
موج
موجیم و رها در دل دریای وجود عشقیم و چرا بی خبر از بود و نبود ؟
سازی است به دست ما و آن هستی ماست خوش آن که بدان ترانه عشق سرود
بزم اهورائی
عشق است و خرد چشمه دانائی ما سرمایه ما موجب برنائی ما
با این دو اگر خانه خود آرائیم آن خانه شود بزم اهورائی ما
تیر و دی
ایام چو" تیر" است و رها میگردد " دی " میشود و گذشته ها میگردد
ما بی خبرانیم و ندانیم که" تیر تا صید کند در پی ما میگردد
بهار جاودان
در باغ جهان اگر گلی هست ، توئی آنکس که بهار جاودان است ، توئیما مست نگاهت ای دل افروز شدیم ما مست نگاهیم ولی مست ، توئی