تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی

امروز یکسره در فکر آن دوست نازنینم . در فکر فریدون نیکزاد . با خواهر زاده اش صحبتی داشتم و از خانواده اش پرسیدم . گفت : از اینجا رفتند . احساس می کنم فریدون که در اسفند سال 1388 در گذشت اینک در این گوشه دنیا و در خواب ابدی خود  و در سرزمین خودتنها ست . رگ و ریشه اش بسوی سرزمین های دور رفته اند و آن نازنین سراپا محبت و احساس دراین خاک آرام گرفته است .

آشنائی من با او به سالها پیش برمی گردد . در فروردین سال 1354 برای آغاز کار اداری خود به مازندران رفتم و همزمان شنیدم که او به سمنان منتقل شده است . در آن موقع ایشان ریاست اداره کار و امور اجتماعی قائم شهر ( شاهی آن زمان ) را بر عهده داشت . روزی برای خداحافظی با همکاران به اداره آمد و باهم آشنا شدیم ، خوی همولایتی بودن و کشش آن همیشه اثر خود را می گذارد و با آن که مدت بسیار کمی او را دیدم ولی خاطره اش در ذهنم ماندگار شد . همکاران هم مرتب از او یاد می کردند و از خوبیها و محبت هایش نکته ها داشتند .

پس از چندی به سوی خراسان رهسپار شدم و در مشهد عزیز مقیم گردیدم و فریدون مدتی را به سیستان و بلوچستان رفت و سپس به نیشابور و بعدا" به کاشمر آمد و در نهایت در مشهد اقامت گزید .

در محیط کاری مشهد این فرصت را داشتم که فریدون نازنین را بیشتر به بینم و ساعت ها از محضرش برخوردار شوم .

او حافظه ای قوی و عشقی عمیق به ادب و هنر داشت وذهنش انباشته از معلومات ادبی و اجتماعی بود . ساعتها و روزها با او نشستن و به صحبتش دل بستن هیچ گاه رنگ ملالت نمی گرفت چون همیشه گفته های تازه و نکات برجسته ای داشت که سخنش را جلا و صفا می داد . به موسیقی نیز گوشه چشمی داشت و روحش لطیف و دلش پر مهرو انسانی خوش فکر و  نیک محضر بود . گنجینه ای از امثال و لطیفه ها و ابیات زیبا در خاطر داشت که جابجا در کلامش می نشاند و حلاوت سخنش را دو چندان می کرد .

شرایط کار طوری بود که او خیلی زود و با بیست ودو سه  سال سابقه کاری تقاضای بازنشستگی کرد و رفت ولی گهگاه به اداره سر می زد و از محضرش بهره مند می شدم .

در یکی از ملاقات ها صحبت از شعر محلی شد و او بابی را گشود و داد سخن داد و بیتی به لهجه مشهدی را به یادگار در دفترم نوشت :

تو که هر روز سرته با شانه همسر مکنی       ای مسلمون تو که آخر موره کافر مکنی

با رمان آشنا بود و رمانهای زیادی را خوانده بود ودر بحث و بررسی آنها سنگ تمام می گذاشت . به ادبیا ت ایران عشق می ورزید و یکی از گرامی ترین کارها برایش خواندن دیوان شاعران و کتابهای تاریخی و ادبی ایران زمین بود . به خاطر دارم روزی از عطار می گفت و اینکه مطالبی که کانت گفته همان ها را سالها پیش عطار مطرح کرده است . در دفترم یادداشتی دارم مربوط به او که تاریخ دوشنبه 1375/6/12 را دارد و اینک آن یادداشت :

(چهار شنبه گذشته آقای نیکزاد به اداره آمد . برافروخته می نمود و می خواست صحبت کند . از هرجا و هر چیز صحبت شد . از گذشته از حال از گرفتاریها از بچه ها از دوستان از سعدی از عماد از رهی و خیلی کسان دیگر . می گفت بچه ها کتابهای سعدی را ضبط کرده اند و من مانده ام با دیوان عماد . شوریده حال بود .دلش چیزی میخواست که گرمش کند ، پناهش دهد . شعرهائی از سعدی را که یادداشت کرده ام برایش خواندم . غزلی از رهی و مرگ قو از دکتر حمیدی را نیز . نیکزاد آدم خوش مشرب همیشگی را طوفانهای رنج و مرارت ایام احاطه کرده است . او خود دنیائی است ، دنیائی که سرشار از نکته های نغز و طنزهای طراز اول است . او خود گنجینه ای از دانسته ها دارد ، دریغا که اضطراب آلود این درندشت وهم آلود شده و زبان گویا و روح حساس او دستخوش تلاطم طوفانهای اقتصادی و اجتماعی زمان شده است و دریغ از این همه آگاهی و دانائی که دربند مشکلات روزمره باید با خویش دست به گریبان باشد . صحبت از زندگی شد گفتم اشکال کار این است که ما مردم زندگی را جدی نمی گیریم و همین اشارت کافی بود تا او بحثی را بگشاید به زیبائی و حرارت . در بیان از شعر سعدی به مصراع " تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی " رسید ، همان مصراعی که آتش به جانم می زند . همان اندیشه ای که خود جهانی است و می گفت : نام فرات در عرف ما با تشنگی همراه است و سعدی چه زیبا از این نام بهره گرفته است . بواقع تشنه کام قدر آب را می داند و این بیان سعدی برای همه ماست که تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی . )

روزی دیگر سخن از مهاجرت بود و مهاجران و این غزل را از حافظه قدرتمندش برایم خواند و من یادداشت کردم :

فصل خزان و موسم کوچ شبانه بود              شب بی نشاط ، صبح چمن بی ترانه بود

زورق شکسته وار به موجم کشید باد            می رفتم و هنوز دلم با کرانه بود

دیگر امان نبود در آن باد صبح خیز              تنها در آن دیار بجا دام و دانه بود

پیچیده بود باد به آن ساحل و هنوز               مرغ دلم غریب بدنبال لانه بود

می شد سبک زتنگه دلبستگی گذشت             بار گران عاطفه ام روی شانه بود

یاد بهار با من و فردای بازگشت                   با من امید همسفر جاودانه بود

سنگین بسوی حادثه می رفت گام من             با من هزار خاطره از آشیانه بود

دیری گذشته بود از آن کوچ سهمگین            گوئی دلم هنوز نگهبان خانه بود

دور از تو ای کرانه سرسبز دوردست           با تو مرا هزار شب عاشقانه بود

از آن شب وداع غریبانه یاد باد                    سیراب گریه کردم و مستی بهانه بود

و وقتی از نام شاعر پرسیدم گفت به گمانم باید احمد حیدر بیگی باشد .

باری دیگر از فقر و غنا می گفت و این بیت را زمزمه می کرد :

هنر زفقر کند در لباس عیب ظهور              که نان گندم درویش طعم جو دارد

و در زوایای گوناگون این مقوله وارد می شد و به نمایشنامه شاه لیر شکسپیر می پرداخت و رفتاری که دخترانش پس از بدست آوردن مال و جاه با پدر پیر خود کردند و اینکه اگر آدمی مایه دار سخنی بگوید هرچند بی مزه و خنک ، همه تحسینش می کنند و تعریف و تمجید هاست که به سویش سرازیر می شود اما اگر دانشمند بی چیزی کلامی بر زبان آورد همه به دیده تحقیر در او می نگرند و سخنش را بهائی نمی گذارند و وادار به سکوتش می کنند ! 

دراواخر زمستان سال 1388 فاجعه رو نمود و نیکزاد عزیز را از دست دادیم . آن همه احساس ، آن همه درک و دانائی ،آن همه زیبائی پرستی ، آن گنجینه ادبی و هنری دیگر در میان ما نیست. دریغ و هزاران دریغ .

 روانش شاد -  یادش جاودان باد .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 19:1  توسط سیروس اسکندری |