|
گاهی ٬ نگاهی
|
||
شرافت زنده است
در خبرها آمده بود که رفتگری در بجنورد کیفی را که در آن مبالغی پول و اسناد و جواهرات بوده است پیدا می کند و آنرا به صاحبش بر می گرداند .
همزمان فیلم نارنجی پوش از آقای مهرجوئی بر پرده سینماها ست . مهرجوئی در این فیلم دغدغه محیط زیست و پالایش ذهنی را دارد و در خبرها بود که ایشان از رفتگر مذکور تجلیل کرده است . به هر حال باعث خوشحالی است که اگر هر روز در صفحه حوادث روزنامه ها و یا اخبار سایر رسانه ها خبرهای ناخوشایند ی دیده می شود ولی خبر اقدام شرافتمندانه این رفتگر و اندیشه و عمل آقای کارگردان همگی نشان دهنده این است که شرافت زنده است و بر همه انسانهای شرافتمند: درود .
وقتی بهار می رسد از راه ......( دو )
وقتی بهار می رسد از راه
من دربدر
در وادی گذار گذرها
چشم انتظار رویش یک امیدم ،
اما دیگر چه حاجتی است که مانم بانتظار
از دست های من
دیگر امید نباید
از دست های من
دیگر امید نشاید
من این حکایت خود را
به آن شقایق دلمرده نیز گفته ام
تا درد من بشناسد
و در طراوت خود
فریاد من بنشاند
شاید که کوههای سخت نیز باور کنند
که در دستهای من
یک روز بوده است توانائی زیاد
و امروز
تنها حکایت آن روز
وقتی بهار می رسد از راه .... ( یک )
وقتی بهار می رسد از راه
من شکوه می کنم
از درد های مهیب خزان خویش
شاید بهار من
درمان درد های مرا ارمغان کند
با دستهای پر و مهربان خویش
سالروز ملی شدن صنعت نفت را در آستانه نوروز و
در پیشواز از بهار گرامی می داریم .
یاد و نام بلند همه فرزندان این مرز و بوم که همواره
برای سربلندی میهن خویش کوشیده اند ، گرامی باد .
و
سال نو برایران و ایرانی خجسته باد .
در آستانه بهار
زمستان باز هم در راه رفتن به اسفند آمده از ماه بهمن
سبک بار از خروش برف و باران سپرده تن به دیدار بهاران
حنایش رنگ می بازد پیاپی کند دوری زمان هر لحظه از دی
نمی گیرد یخش مانند دیروز که می خواهد زمانه رنگ نوروز
نسیم سرخوش نوروزی آید بهار تازه رو ، رخ می گشاید
در این هنگامه شادی نشانی چه گم کردم به هنگام جوانی ؟
چرا غم همچو بهمن شد سرازیر که دل را بشکند ، از جان کند سیر
چه خوبانی که ناگه پر گرفتند رهی در عالم دیگر گرفتند
عزیزانی دگر ، رفتند رفتند همیشه در سفر ، رفتند رفتند
بهاران می رسد ، بی یار اما خوشی آید ، دلم بیمار اما
بهارا گر چه شادی خیز هستی ولی همراه غمها نیز هستی
جدائی ها چه سنگین می نماید بهارم وه چه غمگین می نماید
اگر هجران مرا در هم نوردید ولیکن آشیانم بود در دید
به مهرش بسته ام همواره دل را از او دارم وجود و آب و گل را
فراوانند اینجا همزبانان منم دلبسته این مهربانان
به بار ای ابر فروردین به باغم بگیر ای خنده گلها سراغم
دلم را گرچه غمناک است امروز ببر در ساحت خوشباش نوروز
که منهم نو شوم یک بار دیگر
نشینم خوش به یک گلزار دیگر
چهارشنبه هفدهم اسفند ماه نود
استاد علی اکبردهخدا
هر مردمی و هر کشوری بزرگانی دارند که نامشان و کارهایشان و اندیشه هایشان بلند و بی مانند و تابناک است . ما مردم ایران زمین هم از چنین بزرگانی بسیار داریم که در خدمت به میهن و هم میهنان خویش از خود گذشتگی ها کرده اند و ارجمندی فرهنگ و اندیشه انسانی و ایرانی ما را در روزگاران جاودانه ساخته اند . شادروان علامه میرزا علی اکبر خان دهخدا یکی از نام آوران ماست که در زمینه فرهنگ و دانش و سیاست با توان بالا کوشیده است . روشنگری های او دردوران استبداد محمد علیشاهی در روزنامه صور اسرافیل و در هیبت و هیات مقالاتش تحت عنوان " چرند و پرند " که منجر به تبعید وی گردید و تدوین لغتنامه دهخدا و کتاب امثال و حکم و ترجمه های او و پیشگامی او در تاسیس دوره های سواد آموزی برای بزرگسالان ( اکابر ) و تدریس در دانشگاه و ریاست دانشکده حقوق و تعلیم جوانان از جمله خدمت های ایشان است .
از علامه بزرگوار شعر هائی نیز به یادگار مانده است که نشان از تسلط ایشان به حوزه شعر دارد و نکته مهم این است که معمولا" اشعار وی دارای واژه های سنگین و گاهی مهجور است ولی بعضی از سروده ها از این امر مستثنی است و بسیار روان و ساده ساخته و پرداخته شده است . استاد دهخدا قطعه کوتاهی در میهن پرستی سروده اند که یکی از بهترین نمونه ها در این مقوله است. در سالروز درگذشت دهخدای بزرگ این قطعه را بخوانیم و به خاطر بسپاریم و به روانش درود فرستیم :
هنوزم ز خردی به خاطر در است که در لانه ماکیان برده دست
به منقارم آنسان به سختی گزید که خون از رگم ناگهان برجهید
پدر خنده بر گریه ام زد که هان وطن داری آموز از ماکیان
خشک جان.....
خشک آخور درد دارد ،
خشک مغز اما وجودی سرد دارد
خشک جان بی درد باشد یا نباشد
گر وجودش سرد باشد یا نباشد
- هر چه باشد –
مغز در آخور نهد ،
با هر چه – حتی سایه اش – ناورد دارد .
---------------------------------------------------
خشک آخور : بی چیز
خشک مغز : دیوانه – بیهوده گو و بی عقل
خشک جان : بی ذوق – کسی که لذت عشق و محبت را نچشیده و عاشق نشده باشد .
ناورد : نبرد
دوم اسفند سالروز در گئشت شاعر شور و شیدائی یغمای نیشابوری است با درود به روان او :
در سوگ یغمای نیشابوری
به بستان ادب مرغی خوش آواز درآمد چندگاهی را به پرواز
چه مرغی ؟ آشیان گم کرده ای بود پریشانی ، سخن گوئی ، سخن ساز
کلامش روشن از صبح نشابور پیامش از نسیم خلد شیراز
دلش در بند مهر و مهربانی به عشق آتشینی گشته انباز
زبال افشاندنش پیدا که این مرغ به آرامش ندارد خو ز آغاز
به هر کوی و به هر باغ و به هر دشت سخن سر کرده از عشقش به ایجاز
شبابش در تلاشی بی سرانجام به کار خشت و بالینش از آن باز
به پیری هم بدانسان در تکاپو نباشد رنج اورا وصف و انداز
مر او را ساقی غم داده جامی به عمر کوتهش در گاه بگماز
ولی در آسمان شور و مستی بود تابنده خورشیدی ز افراز
دریغا دست یغما پیشه دهر که بی پایان بود همواره اش آز
به یغما برد یغما را به ناگاه چو دیدش بر سریر عشق و اعزاز
اگر خوابیده یغما در دل خاک کلامش با جهانی گشته همراز
بماند یاد او جاوید زیرا سخن از جان و دل کرده است ابراز
اسفند 1366
خلق سه گروهند .......*
غذا ، دوا ، بیماری
مردم سه دسته هستند چون بنگری به دقت
یک عده چون غذایند ، کو چاره ای از آنان ؟
یک عده مثل دارو ، گاهی محل حاجت
یعنی که هست دارو تنها برای درمان
یک عده نیز هستند بیماری مسلم
محنت فزای هستی ، زحمت فزای انسان
هر کس که مبتلا شد بر این چنین بلائی
با چاره مدارا باید گریزد از آن
------------------------------------------------------
* این مضمون را ازکتاب کیمیای سعادت اثر امام محمد غزالی گرفته ام . س- ا
حکایت 1
بزرگی رادرد زانو پدید آمد چنانکه راه رفتن بر او دشوار شد . مشفقی او را گفت : به حکیم رجوع باید کردن . بزرگ پاسخ داد : باکی نیست اگر به یک کرت درمان حاصل آید از آنکه هر کس به حکیم روی نماید تا ابد از دستش رهائی نشاید .
شعر
حکمت کار یک حکیم این است که ترا مشتری نگهدارد
تا همیشه مریض او باشی استخوان لای زخم بگذارد
|
|